|
تفاوت دانستن محض با عاشق شدن در دو دوره ی زندگی مولانا( و مولاناها) کاملا آشکار است. بلی، من نیز در باب عشق و عرفان بسیار میدانم.حتی پایان نامه ام نیز در همین زمینه بوده. اما...آیا واقعا از عشق چیزی میدانم؟؟؟؟ خودم میگویم، خیر. جناب ملاصدرا نیز در کتاب الشواهد الربوبیه علت نادانستن و عداوت با عرفان و وحدت وجود را همین میداند. وی میگوید اگر ایشان را مشاهده بود(یعنی شهود) میدیدند آنچه را که نمیتوانند درک کنند. جناب مولانا هم همین حالت را بیان میکند. وی در مورد این دریای طوفانی و...سخنان بسیاری از مشایخ پیشین را شنیده بود. اما آنچه لازم داشت جسارتی بود که او را به این دریا بیندازد. و یافتن این جسارت(منظور از جسارت، قدرت انجام کار بدون ترس از طعنه ی مردم است) بسته به حضور شمس بود. اساسا خداوند افعالش را به واسطه ی اسبابش انجام میدهد.و سبب سازی وی است که راهنمای آدمیان میشود. که آن نیز دارای توضیحی طولانی است. انشا ا... در فرصتی دیگر. در هر حال جناب مولانا آنچه را که انتظارش نداشت ،دید و چشید. این واقعه در مورد دیگر فقهای قشری نیز صدق میکند. همان هایی که همه چیز را در عبادت خشک و چشم بسته میبینند و خداوندشان فقط جبار قاهر است، نه رحمان و رحیم. همان هایی که به صرف مثنوی خواندن طلبه ای در حوزه،او را نجس انگاشتند. به هر روی جناب مولانا نیز در میان ایشان رشد کرده بود... با همان افکار ... اما دست قدر الهی گوشه ای از عشق خود را به شکل شمس تبریز بر سر راه او قرار میدهد و جلال الدین محمد بلخی، میشود مولانا.. آن کشتی امنی که مولانا از دانسته های فقاهتی برای خود ساخته بود و مطمئن بود که اورا به ساحا وصال الهی و البته، بهشت موعود میرساند.. دراین دریای طوفانی تکه تکه شد و از بین رفت... چراکه در آنجا دانستن احکام حیض و نفاس و امثال این مسائل سخیف هیچ به کار نیاید... آنجا وادی عشق است... از عشق چه میدانی؟این مهم است... آه دیگر قادر به ادامه نیستم.... یا علی مدد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲:۹ ب.ظ  توسط shahram
|
|