|
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون این غزل در واقع داستان عشق حضرت مولاناست. وی میگوید: چه دانستم که این سودا... جناب مولا تنها یک فقیه عالی رتبه نبوده است.او درباره ی عشق و عرفان اطلاعاتی داشته است.اما... بقیه در ادامه مطلب.. ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ساعت ۲:۹ ب.ظ  توسط shahram
|
اهل كاشانم.
روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي. مادري دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستاني ، بهتر از آب روان. و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه. من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو... با سلام.ابتدا قصد داشتم تمامی این شعر را گذاشته و توضیحاتی در باب آن بیان کنم.اما برآن شدم تا اندک اندک و قطعه قطعه بگویم. هرچند شاید گفته هایم غریب بنظر آید. اهل کاشان است و روزگارش بد نیست... خب کدام کس است که شمه ای از عرفان(هر عرفانی)به او خرده باشد و حالش بد باشد؟!!!!!!!! طبیعتا هیچ کس.چه اینکه حلاج بر سر دار لبخند میزند. شاید پرسیده شود : چه کسی گفته است سهراب عارف یا شبه عارف است؟ من میگویم خودش گفته. البته نه صراحتا .بلکه در اشعارش. این روح آموزه های عرفانی را تمام شعرش میتوان احساس کرد و دریافت. فرقی نمیکند عرفان ایران باستان است یا بودیسم یا شبه اسلامی یا اسلامی یا گاهی آمریکای لاتین. آنچه حقیر از آن دریافت میکند، عرفان اسلامی است. آنهم عرفان ناب خراسان، نه ابن عربی. زیاده گویی نکنم، قصدم آن بود که بگوییم هیچ اهل معنایی هیچ وقت اظهار رنج نمیکند. یا حداقل به سختی نمیکند.بطور کلی عارفان ،راضی اند و امیدوار. مادری دارم... مادر...آه... بهترین واژه ی دنیاست..مادر حکایتی از بایزید نقل است در باب اطاعت فرمان مادر. که البته بدون عشق او ممکن نیست.این بیت از شعر مرا یاد آن حکایت می اندازد. که شبی بایزید را گفت :برخیز و آبی بیاور. بایزید گوید آب در کوزه نبود. تا از چشمه بیاوردم، مادر در خواب شده بود،همانجا تا صبح بماندم. نکند مادر برخیزد و آب بخواهد و من نباشم. و خدایی که در این نزدیکیست... چه میتوان گفت بجز: و نحن اقرب من حبل الورید... قبله ام یک گل سرخ.. شیخ کبیر روزبهان بقلی شیرازی در یکی از شطحیات خود میگوید: و من اورا (خدارا) مانند گل سرخی دیدم که آسمان را پرکرده بود.... حال، قبله ی چه کسی گل سرخ نمیتواند باشد..!!!!؟؟؟ قبله ی من نیز هست.. من وضو با تپش... تپش پنجره ،نور است.. وضو نیز نور است.نوری که از نور گرفته شود چیست؟؟ نورعلی نور پس این نماز نه آن نمازی است که باید هفده رکعت در روز خوانده شود. نماز عشق است.. یک عمر باید زجر کشید تابتوان این دو رکعت را خواند... .. یا علی...
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۱ ب.ظ  توسط shahram
|
بسم ا... الرحمن الرحیم. از حقیر خواسته شد که توضیح یا شرحی در مورد ابیات یا غزلهایی که گذاشته می شود ارائه بدهم. به دیده ی منت .هرچند که: هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه ی هیچ... از این پس این رویه را دنبال میکنم. البته بخاطر کنکور، فرصت کمتری برای سر زدن و به روز کردن وبلاگ دارم. اما از خدا کمک میخواهم که اوست: نعم المولی و نعم النصیر.. التماس دعا.. یا علی مدد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱:۱ ب.ظ  توسط shahram
|
|